![]() |
![]() |
|
| بــــــــــــــــــــــــهار دل |
|
خداحافظ خداحافظ خدا حافظ خدا حافظ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:26 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
با من غريبگي نكن با من كه درگير توام چشماتو از من برندار من مات تصوير توام |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:38 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
تصنیف تمنّای وصال تا كي به تمناي وصال تو يگانه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:37 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
پيراهن سفيد ستاره،سياه بود تابوت شب روان و بر آن نعش ماه بود خورشيد:كوهي از يخ و هر چه درخت:سنگ! بي ريشه بود هر چه كه نامش گياه بود دنيا مكدر از عبث هر چه هست و نيست در خود زمين:تكيده،زمانه:تباه بود بي شك "هبل" خداي ترين خدايگان "عزي" براي جهل عرب،تكيه گاه كعبه پر از شكوه و شعف،شور زندگي اما براي روح بشر قتلگاه بود شهري پر از كنيزك و برده، كه هر چه مست خمرش به جام و عيش مدامش به راه بود با هر پسر:وليمه و شادي ،ولي هر چيز در انتظار دخترك يك "رو سياه" بود؟! در چشم هاي وحشي بابا،دو دست گور تنها پناه دخترك بي پناه بود بابا به روي ننگ قبيله كه خاك ريخت تنها سوال دختركش يك نگاه بود لبريز بغض ،بر دو دهاني كه مشدند هر بار باز و بسته، "دعا"؟نه؛ دو "آه" بود! روشن:سياه و خوب، بد و هر چه خير:شر عصيان:ثواب و صحبت از ايمان:گناه بود سير و سقوط ،معني سير و سلوكشان اوج صعودها همه در عمق چاه بود سالك اگر كافر،يا كافر اگر سلوك كعبه نه قبله گاه، كه يك خانقاه بود اين گونه شد كه نعره زد ابليس:اي خدا- حق با من است؛خلقت تو اشتباه بود.....! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:25 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
شاعر : سعيد زايري |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:23 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
عـشـق شـاديـسـت،عـشـق آزاديـسـت
عـــشـــق آغــــاز آدمــيـــزاديــســت
ميگن خوبه كه اول كاراتو با بسم الله شروع كني ، اگه داري قدم تو راه عاشقي ميذاري يادت نره بسم الله بگي . . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:54 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:33 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
بازم دارم بچه ميشم،مثل قديماي قديم مثل همون روزي كه ما به اين محله امديم دوره ي هفت سنگ و سه قاپ،دوره ي شوت يه ضرب و گل رقص عزيز تيله ها،طلوع هفت رنگ روي پل آخ اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود تنها تر از هميشه ام به تو نميشه راست نگفت نميشه اين حقيت رو راحت و بي هراس نگفت تنها تر از هميشه هم از نفس افتاده ترين بچه ي بچه ام هنوز؛ساده ي ساده ترين آخ اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود رفتي و بي تو اون كوچه،كوچه ي آشنا نشد رفتي يو بي تو پر از صداي بچه نشد تنها منم كه كوچه رو مثل قديما دوست دارم منم كه چهار شنبه سوري فشفشه بيرون ميارم آخ اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:13 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
هيچ كس با موندن من شاد نشد وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بقض هيچ آدمي فرياد نشد وقتي رفتم كسي بد رقم نكرد دل من ميخواست تلافي بكنه پس چشم هيچ كس عاشقم نكرد وقتي رفتم نه كه بارون نگرفت هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود اگر شب ميرفتم و خورشيد نبود آسمون خوب ميدونم مهتابي بود دم رفتن كسي گفت سفر به خير كه واسم غريب و نا آشنا بود اما اون وقتي رسيد كه قلب من همه ي آرزوهاشو باخته بود چهره ي هيچ كس پژمرده نبود گل ها اما همه پژمرده بودن كسايي كه واسشون مهم بودم همه شايد يه جوري مرده بودن وقتي رفتم هيچ كس از رفتن غصش نگرفت |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:49 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
هر چي ميخوام برات بگم،قصه ي دل واپسيه هر چي نثارت بكنم، يه آسمون بي كسيه قصه ي تو،قصه ي من،قصه ي عاشق بودنه حرفاي ما هر كلامش از عاشقي سرودنه نميدونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود؟ حيف كه هميشه اين روزا،خاطره ميشه خيلي زود يادش به خير زماني كه شعر هاي من مال تو بود دست من از تو مينوشت،قلب من از تو ميسرود اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود و دل پيش كسي جا گذاشت شايد اينم يه قصه بود،كه قهرماناش ما بوديم ما كه به غير از دل خوش دنبال چيزي نبوديم حالا ديگه تو فال ما نشونه ي عاشقي نيست ديگه نميشه گفت كه عشق،چيزي هميشه موندينست
درد دار ترين لحضه،لحضه ي خدا حافظي است
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:15 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
***قايقي خواهم ساخت*** قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد ، همچنان خواهم راند نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از آب به در مي آورند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسو هاشان همچنين خواهم راند پشت دريا ها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است بامها جاي كبوتر هايي است كه به فواره ي هوش بشري مينگرند دست هر كودك ده ساله ي شهر ، شاخه ي معرفتي است مردم شهر به يك چينه چنان مينگرد كه به يك شعله ، به يك خواب لطيف خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ي چشمان سحر خيزان است شاعران وارث آب و خرد روشني اند. پشت درياها شهري است قايقي بايد ساخت....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:8 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.خار هم كمتر نبود از گل بسا گل تر بود. قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز نبود شعار پرواز. واي بر ما كه تصور كرديم كه عشق را بايد كشت. در چنين قرني كه دانش حاكم است، عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگي است، درماندگي است ،شرمندگي است.قرن ، قرن آتش نيست.قرن يك هواي تازه است،فكر ها را شست و شويي لازم است. گم شديم گر در ميان خويش تن جست وجويي لازم است.نازنين ها از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كرد... خرسند شديم از اينكه امروز رنگ ديگر است نه رنگ ديروز تا شب نشده رنگ ديگر شو گفتم از اين نكنته هزار نكته بياموز من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است.من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت،در تهاجم با زمان آتش زدم،كشتم.من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم .يك كلام در نوشته هايم هيچ ننوشتم.من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم تا همه خوبان رفتند و خوبي ماند در يادم. من به عشق منتظر موندن همه صبرم رفت،بهارم رفت،عشقم مرد و ديگر جاني براي يارم نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:3 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق *@*@*@*@ نبودش *@*@*@*@*@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:2 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداري كنم گفتم اگر ببينمت دل كندنت سخته برام اگر يه وقت بگي نرو،رفتن پر درده برام گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم پشت سرم زاري نكن ،چي كار كنم مسافرم من ميرم ولي اينو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني كه بي تو تك و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم نوشته هامو تا آخرش بخون،گريه نكن طاقت بيار نامه رو خط خطي نكن ،اين دو جمله رو هم دووم بيار باور نكن كه بي وفام و نامه ميزارم و ميرم نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم؟ سهم من از تو دوريه، تو لحظه هاي بي كسي قشنگيه قسمت ماست،كه ما به هم نميرسيم من ميرم ولي تو باز بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عزيزم ،اگر نباشي ميميرم من ميرم ولي تو باز بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خودت ميدوني عزيزم اگر تو نباشي ميميرم هميشه زنده ميموني با يه عالمه نوشته ها منو ببخش اگر اشكم چكيد روي نوشته ي نامه ها ديگه تموم شد فرصت ما ،خاطر من پيشت باشه تموم خاطر من بذار تا پيش تو باشه خدا نگهدارت باشه... خدا نگهدارت باشه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:12 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند. ذكاوت ميگفت:بياييد بازي كنيم،مثل قايم باشك. ديوانگي فرياد زد:آره قبوله،من چشم ميزارم . چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند. ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد(1...2...3...)همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند ،نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كردخيانت خود را داخل انبوهي از زباله مخفي كرد . اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد . دروغ كه ميگفت به اعماق كوير خواهم رفت،به اعماق دريا رفت! طعم،داخل يك سيب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق . آرام آرم همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان ميشمرد(هفتاد و سه...هفتاد و چهار...هفتاد و پنج...)اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد قايم كردن عشق خيلي سخت است . ديوانگي داشت به عدد (100) نزديك مي شد كه عشق رفت وسط يه دسته گل رز و آرام نشست . ديوانگي فرياد زد دارم ميام ،دارم ميام . همان اول تنبلي را ديد . تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود . ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است. ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت كند و آنرا با قدرت تمام در داخل گلهاي رز فرو برد . صداي ناله اي بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون امد ،دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت . شاخه ي درخت چشمان عشق را كور كرده بود . ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت : حالا من چكار كنم؟چگونه ميتونم جبران كنم؟عشق جواب داد:مهم نيست دوست من،تو ديگه نمي توني كاري بكني ،فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باشي . همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم . و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمامآدمهاي عاشق سرك ميكشيدند...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:40 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:46 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
واسه من گل نفرست ديگه دوستت ندارم نميخوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم ميدوني ميون ما هر چي كه بود گذشت و رفت اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت ديگه از دوستت دارم حرفي نزن آخه عشقي نيست ميون تو و من من و تو بنده و اين ما و منيم اما عشق يعني با هم يكي شدن از دلم مي پرسم آيا تو رو ميبينم دوباره مي پيچه صدات تو گوشم كه با خنده ميگه آره خنده هاي تو فريبه، گريه هاي تو دروغ تو چي بودي واسه من؟يه چراغ،يه فروغ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:47 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد
آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست من به فرداي دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است
آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست من به فرداي دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:6 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
رفتن دلیل نبودن نیست،من هر جا که باشم در آسمان تو پرواز میکنم،اما میدونی عصری غمگین و غروبی غمگین تررو در پیش دارم.میترسم،میترسم روزی برسه که توی این غروبهای غم گین توی آسمون دل تو گم بشم.من از خودم بی زارم آره از خودمو از کردۀ خودم و این دل نا مهربون رو به دنبال خودم میکشم تا اون طرف مرزهای انتظار پنهانش کنم.بااین دل خسته هم سفر در اوج نیزارهای پشیمانی با پای سیاه که با من همه از یک طایفه اند میشوم تا به اونا سلام بگم.تو اگر دوست نداری باور نکن اما من عاشقمو این رفتن دلیل نبودن من نیست.دوست عزیز دیدی؟دیدی که من چه جوری تو غروب آسمون تو گم شدم؟.....تو رو تا فردا با خودم میبرمو به یاد تو و به عشق تو خواهم مرد. باورنکن اما من عاشقم،من عاشقم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:33 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
چيزها ديدم در روي زمين:كودكي ديدم ،ماه را بو ميكرد،قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر ميزد.نردباني كه از آن ،عشق ميرفت به بام ملكوت. من زني را ديدم ،نور در هاون ميكوبيد، ظهر در سفرۀ آنان نان بود،سبزي، دورش شبنم بود،كاسه ي داغ داغ محبت بود. من گدايي ديدم، در به در مي رفت ،آواز چكاوك مي خواست و سموري كه به يك پوسته خربزه ميبرد نماز . بره اي ديدم،بادبادك مي خورد.من الاغي ديدم كه يونجه را مي فهميد،در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سبز ،شاعري ديدم هنگام خطاب ،به گل سوسن مي گفت (شما). من كتابي ديدم ،واژه هايش از جنس بلور ،كاغذي ديدم ،از جنس بهار ،موزه اي ديدم دور از سبزه ،مسجدي دور از آب . سر بالشت فقيهي نااميد ،كوزه اي ديدم لبريز از سوال . قاطري ديدم ،بارش انشاء. اشتري ديدم بارش سبد خالي از پندو امثال .من قطاري ديدم ،روشنايي ميبرد.من قطاري ديدم ،فقه ميبرد و چه سنگين ميرفت .قطاري ديدم ،كه سياست ميبرد و چه خالي مي رفت .من قطاري ديدم كه تخم نيلو فر وآواز قناري ميبرد.و هواپيمايي كه در اوج هزاران پايي خاك از شيشه ي آن پيدا بود.كاكل پوپك ،خالهاي پر پروانه ،عكس غويي در حوض و عبور مگسي از كوچه ي تنهايي ،خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به زمين مي آيد و بلوغ خورشيد و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح . پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت.پله هايي كه به سرداب الكل مي رفت ،پله هايي كه به بام اشراق ،پله هايي كه به سكوي تجلي ميرفت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:53 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
همیشه جاری باشید |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:25 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
از همان روز كه دست حضرت قاببيل آلوده شد به دست حضرت هابیل،از همان روز كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در رگهايشان جوشيد آدميت مرده بود،گرچه،(آدم)زنده نبود. از همان روز كه يوسف را برادرها به چاه انداختندو از همان روز كه با شلاق ها ديوار چين را ساختند،از همان روز كه فرعونيان اهرمها را ساختندآدميت مرده بود.و بعد دنيا پر از آدم شد و اين سبب گشت و گشت،اما اي دريغ كه آدميت بر نگشت،اي دوست قرن ما روزگار مرگ انسانيت است ،سينه ي دنيا از خوبي ها خالي است.در قرن ما صحبت از مردانگي و انسانيت ابلهي است. پس كجاست محبت موسي و محمد و عيسي؟آره روزگار ،مرگ انسانيت است،من كه از پژمردن يك شاخ گل،از نگاه يك كودك مريض ،از اسارت يك قناري در يك قفس و يا حتي قاتلي بر دار مجازات ،اشك در چشمانم وبغضم در گلوست چگونه مرگ انسانيت را باور كنم؟چگونه؟. . .
... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:46 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
*یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم*
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:59 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم. من صداي نفس باغچه را ميشنوم و صداي ظلمت را ...وقتي از برگي ميريزد و صداي سرفه ي روشني از پشت درخت عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ . چكچك چلچله از سقف بهار و صداي صاف ... باز و عشق متراكم شدن ذوق پريدن د ربال و ترك بسته ي پنجرهتنهايي و صداي پاك...پوست انداختن مبهم
را در روح. من صداي قدم خواهش را ميشنوم و صداي پاي قانوني خون در رگ . ضربان سحر چاه كبوترها. تپش قلب شب آدينه . جريان گل ميخك در فكر ،شيهه ي پاك حقيقت از دور . من صداي وزش ماده را ميشنوم و صداي كفش ايمان را در كوچه ي غمناك بلوغ . روي آواز انار ستان ها شوق و صداي باران را ... روي پلك تر عشق ،روي موسيقي و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب . پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پر و خالي شدن غربت از باد . من به آغاز زمين نزديكم . نبض گلها را ميگيرم ،آشنا درخت،روح من هستم با.... سرنوشت تراز آب...عادت سبز روح من در جهت تاز ه ي اشيا جاري است. «سهراب سپهری»
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:13 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست غنچه آن روز ندانست که این گریه زچیست!!! باغ پر از گل شدو هر غنچه به گل تبدیل شد گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست باغبان آمد و یک یک همه ی گلها را چید باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست باغ پرسید: چه سودی بری از چیدن گل؟ گفت:پژمردگی اش را نمیتوانم نگریست من اگر روی هر شاخه نچینم گل را چه به گلزار و گلدان، دگر عمرش فانی ست همه محکوم به مرگند،چه انسان و چه گیاه این چنین است همه کار جهان تا باقی ست!!! گریه ی باغ از آن بود که او میدانست غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!!! رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود میرود عمر،ولی خنده به لب باید زیست!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:52 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
بگذار در حسرت ديدار بميرم بگذار در حسرت ديدار تو دشوار بود مردن روي تو نديدن بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم بگذار كه چون ناله ي مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بميرم بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب در بستر اشك افتم و ناچار بميرم تا بوده ام اي دوست وفا دار تو هستم بگذار بدان گونه وفا دار بميرم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:19 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
من به دنبال اتاقی خالی روزها میگردم تا از اینجا بروم، من به دنبال اتاق خالی که از دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای میگذرد،که از دل پنرجه اش ناله و صدای سوزناک نی غم زده ای میگذرد، روزهاست میگردم تا از اینجا بروم. من به دنبال گلیمی ساده ،سقفی از چوب و حسیر ،سر دری افتاده ،من به ،دنبال هوای خنک آزادی و دری ،پنجره ای باز به یک آبادی روزهاست میگردم تا از اینجا بروم. من به دنبال هوایی نه چنین آلوده ،روزهایی نه چنین افسرده ، روزهایی نه چنین پژمرده ،روزها میگردم تا از اینجا بروم. من به دنبال اتاقی خالی روزها میگردم تا از سر کوچه ی آن جوی آبی،چشمه ای میگذرد که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد. کاش پیر زنی صاحب یک بز پیر با دو تا مرغ و خروس ،با سگی بازی گوش ،کاش هم سایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد. کاش که توی حیاطش باشد دو سه تایی از درختان بلند،چند تایی نارنج و چناری که کلاغی هر روز به عشق گل رویشان بروم پنجره را باز کنم....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:5 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
(به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد)
خدایا، اکنون که آینده ی بزرگ و سرنوشت جاوید من به یک بار زندگیم در دنیا گره خورده است،بار دیگر با تو پیمان میبندم، آنچه را لازمه ی آن سرنوشت جاوید است، آماده سازم و خود را مهیای حضور در سرای دیگر کنم. ای خدای من!مرا در این راه یاری کن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:57 توسط مـــــــــــهــــــــــدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رفت وچشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش خویش را افسانه کردم بر نگشت زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار تا سحر گاهان برایش خانه کردم بر نگشت تا بداند در ره او با کسانم کار نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم بر نگشت این من مسجد نشین عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت. |
| پیوندهای روزانه |
|
×××/سمانه/××× ×××/ميلاد شرافتي/××× ×××/فرهود فرهودی/××× ×××/محمد علي برجي/××× آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|